شهيد ابراهيم سبحاني
راوي: قربان علي وطني
بچه ها گفتند:« ابراهيم نوراني شده است.» و من گفتم:«بچه هاي جبهه همه اين گونه اند.»
با دوستش پيش ما آمده بود.مي خواست به عمليات اطلاعاتي برود.گفت:«مي خواهم از بچه هاي سرخه احوالي بپرسم و رفت.» دوست ابراهيم دقايقي بود كه با قنوتش مأنوس بود و اشك مي ريخت. نگران ابراهيم شدم به دنبالش رفتم. از اين سنگر به آن سنگر. بيرون سنگري گفتند:« ابراهيم اين جا دارد نماز مي خواند و اشك مي ريزد. بچه ها منقلب شده اند .» صدايش زدم .گفتم:« اين چه حالي است؟ بچه ها را منقلب كرده ايد. شما اين جا و دوستتان در سنگري ديگر.» گفت:«مي خواهيم دست پر برگرديم.» ساعتي بعد آنها در سنگري كه استراحت مي كردند ملكوتي شدند. آنها دست پر برگشتند.
سرخه سرخه , سرخه شناسی و اخبار شهرستان سرخه