مسیر را از همان جایی که آمدیم برمیگردیم؛ با همان چراغ قوه موبایل آقای رئیس و از همان پیچ و خمهای شهر سمنان؛ این بار ماشین نوک مدادی رئیس کمیته امداد در مقابل آپارتمانی توقف میکند که مریم ۱۱ ساله با مادر و پدر بیمارش در آن زندگی میکنند؛ خانهای که علیرغم کوچک بودن، اسباب و اثاثیه محقرش در نهایت سلیقه، چیده شده؛ میگویند ۱۴ سال بعد از آنکه پدر مریم کلیهاش را پیوند زد، بر اثر یک سرماخوردگی ساده، کلیههایش عفونت میکند و حالا مجبور است هفتهای ۳ بار زیر دستگاه دیالیز بخوابد. زنش میگوید دیالیز، حسابی ضعیفش کرده و گوشت تنش را آب کرده؛ چروکیدهاش کرده رگهای دستش متورم شده و از زیر پوستش مثل غدهای بزرگ، ورم کرده؛ این اواخر پوکی استخوانش هم شده قوز بالای قوز؛ خانهشان اجارهای است و با اینکه صاحبخانه رعایت احوالشان را کرده و خیلی به آنها سخت نمیگیرد ولی همان اجاره ۱۸۰ هزار تومانی هم حسابی دخل و خرجشان را به هم ریخته؛ با تمام این وجود و مشکلات مالی بیشماری که دارند، زنِ خانه، آنقدر عاقل هست که علاوه بر رتق و فتق امروزشان، برای آیندهشان هم چارهاندیشی کند و به هر ضرب و زوری که بوده اجازه ندهد حتی یک ماه هم حق بیمه ۲۲۰ هزار تومانی همسرش عقب بیفتد؛ مرد خانواده میگوید اهل «افتر» است؛ یکی از روستاهای بخش سرخه؛ فتاح وقتی این را میشنود سعی میکند تا هر سه را راضی کند به روستایشان برگردند؛ پیش اقوام و فامیلشان ولی مادر مریم میگوید: «آنجا هیچ امکاناتی ندارد؛ اگر شبی، نصفه شبی حال همسرم به هم بخورد، وسیلهای نداریم که تا سمنان بیاریمش؛ تازه هفتهای سه بار باید از ساعت ۷:۳۰ صبح تا ۳ بعد از ظهر زیر دستگاه دیالیز بخوابد…» وقتی اینها را میگوید، پدر مریم که دیالیز رنگ پوستش را تیره کرده، سرش را پایین میاندازد و با انگشتهای استخوانی و پر چین و چروکش، با پلاستیک داروهایش بازی میکند؛ نمیدانم چرا رد فقر و سختیِ زندگی، بیش از هر چیز دیگری در این دنیا با عمق چین و چروکهای روی پوست، متناسب است…

فتاح باز هم جلو میافتد و برای اینکه فضا را عوض کند، شام را بهانه میکند و با لبخند میگوید: ساعت ۱۰ شب است، نمیخواهید یه لقمه شام به ما بدهید؟ مریم و مادرش یکه میخورند؛ یکه میخورند چون شاید هیچ وقت هیچ آدم کت و شلواری، حتی برای یک بار هم که شده، نخواسته سر یک سفره کنارشان بنشیند و با آنها هم غذا شود؛ دست پاچه شدهاند و تعارف میکنند که حتماً باید شام در کنارشان بمانیم؛ دوباره خودِ مهندس سر و ته موضوع را درز میگیرد و میگوید: ما که توی مهماننوازی شما سمنانیها شک نداریم؛ فقط میخواستم این بچهها (به ما اشاره میکند) ببینند که زنهای سمنانی چقدر با سلیقه و مهمان نوازند؛ انشاءالله یک فرصت دیگر مزاحم میشویم»
مریم با مقنعه و روپوش صورتیاش نشسته و سرش پایین است؛ فتاح از وضع درس و مدرسهاش میپرسد و مددکار خانواده، اطمینان میدهد که درس و نمرات مریم، حرف ندارد و از آن درس خوانها است؛ مهندس میگوید: «خب وقتی انقدر درس مریم خانوم خوب است، باید یک جایزه به او هم بدهیم»؛ رو به مادر مریم میکند و از او میپرسد: پول یک جفت کفش ورزشی خوب چقدر است؟ مادرش سرخ و سفید میشود و آخر سر میگوید: ۳۵ هزار تومنی میشود؛ فتاح میگوید ما ۱۰۰ هزار تومان جایزه به مریم خانم میدهیم که یک کفش ورزشی خوب برایش بگیرد و ۱۰۰ هزار تومن هم یک کفش غیر ورزشی؛ ۳۰۰ هزار تومان هم برای کیف و وسائل مدرسهاش که امسال هم شاگرد اول شود.» مریم همانطور که سرش را پایین انداخته میگوید: ممنون ولی من کفش دارم؛ کیف مدرسهام هم هنوز پاره نشده؛ لازم نیست؛ با این که فقط ۱۱ سالش است آنقدر مناعت طبع دارد که به زور راضیاش میکنیم این ۵۰۰ هزار تومن را به عنوان هدیه قبول کند… شاید میبایست مناعت طبعش را از همان اول و از همان صندوق صدقه کوچکی که بالای یخچال گذاشته اند حدس میزدیم ولی …
«مسئول همراه تهرانی» همه مشکلات شان را یادداشت کرده و مهندس، هزینه یک سال اجاره، یک سال هزینه درمان پدر مریم و یک سال هزینه بیمه تامین اجتماعی شان را متقبل میشود و در آخر هم مثل همه بازدیدها زیارت معینالضعفا را …
طبق برنامه، قرار است ماشین نوک مدادی رئیس کمیته امداد، رأس ساعت ۶ صبح حرکت کند؛ هنوز هوا تاریک است و گیج خواب، سوار ماشین میشویم؛ ساعت به ۶ نرسیده که سمنان را به قصد دامغان ترک میکنیم؛
سرخه سرخه , سرخه شناسی و اخبار شهرستان سرخه