خانه / انقلاب اسلامی و دفاع مقدس / با مادر شهید حسن حسنان

با مادر شهید حسن حسنان

همه میگفتن که مادربزرگم هم دوام نمیاره اما سالهای سال با داغش سوخت و موند .بعضی ناراحتیها باگذشت زمان ازبین میره یا لااقل کم اثر میشه . مادر بزرگم میگفت داغ فرزند روز به روز سختره …

تا چهلم شهادت داییم با ما به بهشت حضرت زهرا س میومد. بعد گفت دوست داره تنها باشه و تنهایی سر خاک فرزندش بره… بااینکه ما هم شب جمعه ها راهی بهشت زهرا س بودیم ولی تنها میرفت

اون زمان رفتن به بهشت زهرا س هم به راحتی الان نبود…….از…… … به میدان امام حسین ع …میدان خراسان و شوش و شهرری و بهشت حضرت زهرا س.

ادم خیلی عجیبی بود. 

یه زمانی پیرِ مراد، گفته بود خانواده شهدا چشم و چراغ این ملت هستن…

….از بنیاد شهید نامه ای اومد که مادربزرگم به زیارت خانه خدا مشرف بشن…

…..گفت به این سفر نمیرم چون شاید برخی از مردم راضی نباشن

خیراتش هم یه جور دیگه بود

همیشه میگفت نمیدونید دردل ما مادران شهید چه داغ و سوزیه . تابستونها به ماپول میداد میگفت ببرید برای خرید یخ بدید به مسول منبع اب مسجد محلمون . میگفت سعید دل من از اتش داغ درحال سوختنه برید بدید یخ برای این منبعهای اب بگیرن تا مردم توی این تابستون دلشون خنک بشه…

برای ما نوه ها مادر بزرگ یه صفای دیگه داشت

تابستونها که مدرسه نداشتیم سر خوابیدن خونه مادر بزرگ دعوا بود.  …..همیشه از خودم میپرسیدم این مادر بزرگ کی میخوابه هر وقت که از خواب پامیشدیم بیدار بود. بعضی وقتها وقتی بیدار میشدیم و میدیدیم چادر سفیدی به سر داره و نماز شب میخونه دیگه خوابمون میپرید سعی میکردیم بدون اینکه بفهمه نگاهش کنیم….. قران خوندنش هم یه جور دیگه بود. میگن بهتره قرایت قران به روش ترتیل باشه ویا خوندن قران باسوز ..مادربزرگ قرایت قرانش هردو حسن رو داشت. تقریبا همه نوه ها قران رو از اون یاد گرفتیم. یعنی قبل از رفتن مدرسه سوره های کوچک رو میگفت و حفظ میکردیم. ….اولین سوره ای که یاد گرفتم سوره مبارکه ناس بود….با معلمی مادری که بزرگ بود.

فرزندش جزو اولین شهدا بود .

.میگفت وقتی مادران شهید رو میبینم دلم اتیش میگیره .میگفت یه مثل منی مادر شهید بود حالا هر کوچه ای نام شهیدی داره و هر شهیدی مادری دلسوخته….

تقریبا هرشب همه میرفتیم پیش مادر بزرگ ولی شبهای جمعه مادر بزرگ یه جور دیگه بود . وقتی از سر خاک داییمون میومد….. خدا همه رفتگان رو بیامرزه مادربزرگم خدابیامرز همه ۵شنبه ها میرفت سر خاک فرزندش یه شب جمعه ای برامون گفت :چند وقته یه شهید اوردن مادر ش از کنار خاک فرزندش جدا نمیشه حقیقتش خیلی تعجب کردیم. اخه مادر بزرگم میگفت گویا شبها هم کنار مزار شهیدش میخوابه. فرداش عازم بهشت زهراس شدیم پرس و جو کردیم تا مزار اون شهید رو پیدا کنیم. رفتیم و دیدیم اون مادر کنار مزار شهیدش فضایی رو گرفته به اندازه یه قبر با شیرونی برای خودش یه اتاقکی درست کرده…….اره اون مادر بعداز شهادت فرزندش دیگه از کنار مزارش به منزل نرفته بود اطرافیانش هم نتونسته بودن اونو متقاعد کنن ……چند هفته ای گذشت یه شب جمعه ای مادر بزرگم گفت اون مادر شهید دیگه شبها تو بهشت زهرا س نمیخوابه علت رو پرسیدیم گفت : فرزندش رو تو عالم رویا دیده ازش خواسته شبها رو بره خونه ….. گویا بهش گفته بوده شبهایی که همه رو میبرن نزداقا امام حسین ع به اون شهید میگن شما مهمون دارید نزد مادرتون بمونید….. از فردای اون روز اون مادر داغدیده دیگه شبها رو به منزل میرفتن و صبح زود بعد از نماز عازم بهشت زهرا س میشدن ………..درست یادم نیست یه هفته یا دوهفته بعد اخر شب جمعه ای وقتی به دیدن مادربزرگم رفته بودیم گفت اون مادر بالاخره به دیدار پسرش رفت .و سالهای بعد هم مادربزرگم ……

خدا میدونه بر مادران و پدران شهید چه گذشته و چه میگذره …و خدا بهشون صبر در دنیا و حشر در اخرت عطا کنه………..

یادداشتی از خواهر زاده شهید حسن حسنان(شهادت ۱۳۵۴)

منبع:www.daihassan.com

درباره sorkhe.net

انجمن رسالت قلم سرخه یکی از فعال ترین سازمانهای مردم نهاد در بیش از یک دهه اخیر می باشد.

پیشنهاد می کنیم بخوانید

وصیت نامه جالب یک شهید پولدار

شهید جمالی در وصیت نامه خود علاوه بر اعلام پول هایش اعلام کرد که خمس …

بدون نظر

  1. روحشان شاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *