خانه / شعر / شعر / شب پریشان

شعر / شب پریشان

در من افتاده التهابی گنگ، خسته چون عصرهای آبانم

کی نسیم طلایی زلفت، می وزد در شب پریشانم؟

در شگفتم که از چه خلق شدی! از شراب، از ترانه، از باران؟

قندِ محضی، ملاحتِ نابی، شور شیرین توست در جانم

در دلم آشیانه ساخته اند، بچه گنجشک های غمگینی

بی تو دنیا تبر به دست گرفت، می کند لحظه لحظه ویرانم

در مسیر ِ رسیدنم اما، کاشکی سر به زیر تر بودی

قدری آرام تر قدم بردار، خط کشی های این خیابانم

شاعر خستۀ لبانِ تو ام، از شب شعر و چای و بوسه بگو

آسمانِ من است آغوشت، در هوایت هزار دستانم…

شاعر: حسن یعقوبی

درباره sorkhe.net

انجمن رسالت قلم سرخه یکی از فعال ترین سازمانهای مردم نهاد در بیش از یک دهه اخیر می باشد.

پیشنهاد می کنیم بخوانید

شعر / هادی وطنی

برای تسلیت تقدیم به خانواده شهید علی شکراللهی هاتفی از سوی یاران روز آدینه رســید …

یک نظر

  1. دارم سوالی ای خدا ای آشنا با فکر ما
    وی قادر قدرت نما
    چون می نوشتی این سرنوشت ما خاکیان را
    قسمت چه کردی از ملک هستی افلاکیان را
    ای داور عرش آفرین صورتگر فرش زمین
    وی مالک ملک یقین
    باید به بال اندیشه پویم هفت آسمانت را
    یک یک ببینم هم ثابت و هم سیارگانت را
    باید سیاحتها کنم در زهره و در مشتری،
    شاید که خورشید افکند آنجا فروغ دیگری
    تا مگر در آسمان، در دل آن اختران
    ز آنچه می جوید بشر ذره ای یابم نشان
    شاید آنجا زندگی، دور از این غوغا بود
    معنی صلح و صفا بلکه در آنجا بود
    جویای راز خلقتم هان ای خدای مهربان
    با شهپر اندیشه ها بر قله ی عرشم رسان
    دارم سوالی ای خدا ای آشنا با فکر ما
    وی قادر قدرت نما
    چون می نوشتی این سرنوشت ما خاکیان را
    قسمت چه کردی از ملک هستی افلاکیان را

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *