شهید علی ادهم
راوی: علیرضا عربی
ما چهار نفر بودیم،و من چهارمیشان بودم.گوشه ای نشسته بودم خیره خیره به بچه ها نگاه می کردم، عازم جبهه بودندو نگاه حسرت بار من می خواست آنها را بدرقه کند. ناگاه دست گرمی بر شانه های سردم نشست و رشته ی افکارم را پاره کرد.«علی جان خیلی گرفته ای بیا کمی قدم بزنیم.»به راه افتادیم می خواست هدیه ای برای حسن حسنان و محمد فخاری بگیرد.گرفت.به خانه هایشان بردیم و تحویل دادیم.گفتم:«اگه رفتی اون ور مرز یه دعوتنامه برای ما هم بفرست.»بعد ها فهمیدم که محمد و حسن همان روز برگه ی عبور خود را گرفتند و در کربلای پنج خود را به آن ور مرز ملکوت رساندند و من که چهارمین نفرشان بودم هنوز چشم به راه هدیه اش هستم.
سرخه سرخه , سرخه شناسی و اخبار شهرستان سرخه