خانه / انقلاب اسلامی و دفاع مقدس / سرخه در دفاع مقدس (صفحه 8)

سرخه در دفاع مقدس

فصل پرستو / شهید علی ادهم

شهید علی ادهم راوی: همرزم شهید  کم حرف می زد زیاد کار می کرد.فرماند ه  گروهانشان می گفت:«به اندازه ی ده نفر برایمان مهم بود.»  هر دو با هم زخمی شدیم .با هم ترکش خوردیم یکی به من خورد یکی به او. فقط وقتی من ترکش خوردم فریاد زدم:«آخ»و وقتی …

ادامه مطلب

فصل پرستو / شهید محمد فخاری

شهید محمد فخاری راوی: دکتر داوود فیض  سفره که جمع می شد هر یک از بچه ها باید یک دعا می کردو بقیه آمین می گفتند.او دعایش تغییر نکرد همیشه همان را از خدا می خواست. «الهی فسرّنی بلقا ئک»   (خدایا مرا به دیدارت شاد کن.) گفتم:فخاری پرید. گفت:چه طور؟ …

ادامه مطلب

فصل پرستو / شهید محمد باقر فخری

شهید محمد باقر فخری راوی: محمد رضا ادهم  نزدیک اذان ظهر بود.یکی از بچه ها در سنگر قرآن می خواند.وارد سنگر شد،گفت:بلند شو می خواهم قرآن بخوانم.آن جا تنها جای مناسب سنگر بودکه می شد قرآن خواند،اصرار کردو آخر دستش را گرفت و بلندش کرد کتاب خدا را گشود،آیاتش را …

ادامه مطلب

فصل پرستو / شهید عبدالله اسلامی

شهید عبدالله اسلامی راوی: غلامحسین فیض  سیزده نفر بودند. یک کلاس جمع و جور و صمیمی.آن روز امتحان داشتند.برگه ها را پخش کردم و به دفتر رفتم به آنها اطمینان داشتم.موقع تصحیح،یکی از ورقه ها توجهم را جلب کرد.مثل کتاب نوشته بود نه یک کلمه کم،نه یک کلمه زیاد.یکی از …

ادامه مطلب

فصل پرستو / شهید اسماعیل فیض

شهید اسماعیل فیض  راوی: اسماعیل ادهم  می خواست بچه اش را ببیند.کاری از دست ما بر نمی آمد گفتیم:فقط چند قطعه استخوان است.گفت:هر چه باشد می خواهم با او وداع کنم.گفتیم:شاید فقط یک پلاک باشد.گفت:برایم فرقی نمی کندباید آن را ببینم.اسماعیل پس از سیزده سال برگشته بود.مادر حق داشت دلتنگ …

ادامه مطلب

فصل پرستو / شهید اسدالله قاضی

شهید اسدالله قاضی راوی: عباسعلی ابراهیمی می گفت:<زیاد شوخی نکنید،زیاد نخندید> آن شب خیلی عوض شده بود.آنقدر شوخی کردو خندید که با خـــــود می گفتیم: در روزهای معمولی ما را از شوخی منع می کند و خودش در شب عملیات این گونه می خندد.فردا در کربلای پنج تیر مستقیمی بر …

ادامه مطلب